معلی و کتاب استفاده از زمان و هدر دادنششغول بازی کردن بود! جوری که انگار داشت مهمترین کار دنیا را با دقتی کم نظیر انجام می‌داد. یکهو صدای مادرش آمد که :

 

 

و باز بی توجه شروع کرد به بازی کردن! ماشین کوچکی را با دقت از روی یک خط فرضی عبور میداد و مراقب بود که ماشین اش به دره سقوط نکند. با راننده‌ی ماشین هم حرف می‌زد! انگار قرار بوده که راننده به جایی برسد اما دیرش شده بود و علی وظیفه داشت او را زودتر به مقصد برساند! با سرعت و با دقت! بعد از چند دقیقه صدایی از داخل آشپزخانه شنیدم . مادرِ علی این بار با لحنی خشک تر و جدی تر با علی حرف می‌زد:

 

 

مادر نگاهی به ساعت انداخت و ادامه داد:

ساعت بیست دقیقه به دوئه! دیگه ساعت دو ، وقتِ درسه!

علی که انگار بدترین خبر دنیا را شنیده باشد، نگاهی پر از خشم به ساعت کرد و با غُر و کلافگی گفت:

 

 

بلند شدم و به سمتش رفتم! آرام به او گفتم که راه میانبری میشناسم که میتواند مسافرش را زودتر به مقصد برساند! کمکش کردم و بعد از پارک کردن ماشین اش، دستش را گرفتم و به اتاق خودم آوردم! ساعت هنوز ده دقیقه به دو بود. در اتاق، علی رو کرد به من گفت:

 

 

چشمانم برق زد! زمان ! فهمیدم که این از آن سوال هایی‌ست که به این سادگی ها نمیشود جوابش را داد! گفتم

 

 

بلند شدم و از کتابخانه . کتابِ قرمز رنگ کوچکی را بیرون آوردم ….

فلسفه را بچشیم : استفاده از زمان و هدر دادنش!

کنار هم نشستیم ! حالا علی برایم میخواند . بعد از تمام شدن صفحه سوم کتاب یکهو سکوت میکند!

 

+ دایی! میشه دوباره از اول بخونم؟

 

و شروع میکند! از اول میخواند . در صورتش شکلی از کلافگی را میبینم. احساس میکنم باید کاری کنم . میگویم:

 

 

کم کم احساس میکنم دارد بغض میکند! چشم هایش پُر شده اند . انگار یکهو با چیزی روبرو شده که تا به حال نمی شناخته! چیزی شبیه به کشف یک دنیای بزرگ و ترسناک و هراس از ندانستن! ندانستن و بی علمی …. بغلش میکنم . برایش یاد آوری میکنم که اصلن جای ناراحتی ندارد و همه ما باید زیاد کتاب بخونیم تا بیشتر بدونیم و بفهمیم … اما انگار زور حرفهایم به بغضش نمیرسد! از بغلم بیرون می آید . میرود می نشیند کنار مبل. جایی که شبیه به مخفیگاهی یک نفره است . خودش را پنهان میکند و بنا میکند به گریستن…..

بعد از لحظاتی شروع میکنم! بلند بلند کتاب را میخوانم! جوری که صدایم خانه را پُر میکند! با صدایی رسا و فراز و فرودهای لازم. میبینم که مادرش میرود سراغش. باهم میایند توی اتاق. مثل کسی که کار بدی کرده باشد خجالت زده وارد میشود! اما میاید کنارم مینشیند. سه تایی با هم میخوانیم و کم کم علی دیگر اجازه نمیدهد با او همراهی کنیم! فقط خودش میخواند . میگویم:

 

 

حالا او مرا به چالش میکشد . کتاب را از او میگیرم ! قرار میشود مشغولِ بازیِ سوال بساز بشویم! من جواب هایی به او میدهم و او برایشان سوالاتی میسازد! جواب هایی درباره زمان! درباره زود و دیر ! و او سوال می سازد! مثلن به او میگویم : فردا دیره ! و او سوال میکند : فردا بقیه ی کتاب رو میخونیم؟!

پر از ذوق میشوم! بغلش میکنم و می بوسمش . کتاب را به او میدهم و قرار میشود در خانه خودشان هم این کتاب را بخواند و درباره اش با همه حرف بزند!

…..

چند روز بعد مادرش تماس گرفته برایم میگوید که علی کتاب را زمین نمیگذارد! با کتاب به مهمانی میرود! با کتاب میخوابد و بیدار میشود! مثل یک بخش ضروری و غیرقابل حذف، کتاب را هر روز با خود به مدرسه میبرد! سوال های عجیب و حتا سخت می پرسد! ساعتش را دستش نمی‌بندد چون فکر میکند زمان توی ساعت جا نمیشود ! و ….

میخواهم که گوشی را به علی بدهد ….

 

 

و علی حالا دیگر میخواند ! کتاب میخواند و با شوق این کار را میکند! میداند که زمان دیگر برای اوست! چه بخواهد از آن استفاده کند و چه هدرش بدهد!

 

علی و کتاب استفاده از زمان و هدر دادنش!

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *