چرا آسمان دور است؟

بشنویددر
با صدای ترانه وفایی بشنوید :
از داستان هاي فلسفي جهان ميشل پيكمال ، ترجمه ترانه وفایی
bar
چرا آسمان دور است؟
در روزگاران بسیار قدیم، آسمان در دسترس همهی آدم ها بود. و این چیزی شگفت انگیز بود.
در حقیقت، آدم ها برای سیرکردن شکمشان به کارکردن نیاز نداشتند. هنگامی که گرسنه شان می شد، دستشان را به طرف آسمان دراز می کردند، تکه ای از آن را جدا می کردند و می خوردند.
ولی یک روز، آسمان به خشم آمد. زیرا آدم ها دیگر به او احترام نمی گذاشتند.
آخِر، آن ها گاهی تکه ای از ابر یا ماه را می کندند و هنوز آن را تمام نکرده، به دورش می انداختند.
آسمان به آن ها اخطار کرد که اگر به تخریبش ادامه دهند، خواهد رفت! از آن پس آدم ها کمی به فکر فرو رفته و دوباره به او توجه کردند.
سال ها پشت سر هم گذشت. اخطار آسمان به فراموشی سپرده شد.
تا این که روزی، زنی زیاده خواه و سیری ناپذیر یک قطعه ی عظیم از آسمان را جدا کرد تا بخورد. با این که تمام روز از آن خورد نتوانست تمامش کند. شوهرش را صدا زد که تمامش کند ولی او هم نتوانست.
زن همه ی دوستان و اهالی ده را صدا کرد، ولی تمام نشد… با ناامیدی، دور از چشم همه، باقیمانده را به دور ریخت.
آسمان که همه چیز را دیده بود، به خشم آمد. خشمش بی سابقه بود. پس تصمیم گرفت خود را بالا ببرد. بالا و بالاتر. خیلی بالا… و از دسترس آدم ها محو شود.
و از آن زمان بود که آدم ها مجبور شدند کشاورزی کنند و برای سیرکردن شکمشان کار کنند!
                         اقتباس از حکایت افریقایی

داستانهای فلسفی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *