مجسمه، داستانی از کتاب قصه های سفید اثر ترانه وفایی

ترانه وفاییدر

مجسمه

از کتاب قصه های سفید

نویسنده: ترانه وفایی

 

 

در حالى كه مجسّمه‌اى مي‌ساخت  به یاد آورد كه قبلا مجسّمه ى ديگرى ساخته است كه بسيار دوستش می‌داشته و گویی همین حالا هم دوستش دارد. گويى به او باور دارد.

از جاى بر  خاست و به سراغ آن مجسّمه رفت. مجسّمه به اين شكل بود: دو بازوى قوى و توانمند كه حلقه اى ساخته بود به دور حضورى ظريف و توانا.

 

چنان به آن مجسمه خيره مانده بود كه فراموش كرد در حال انجام كار ديگرى بوده، ولى گويى خيره ماندن و غرقه در انديشه شدن از ملزومات آفرینش است.

 

خسته بود.

پارچه ي سفيدى را كه بايد بر مجسّمه مىكشيد پيدا نمىكرد.

همه جا را نگاه كرد، نبود.

آن شب مجسّمه را بدون پارچه ى سفيد رها كرد و رفت تا بخوابد.

 

سياهى شب و گاه سايه هاى درخت هاى افتاده بر سپيدى ملحفه، او را مى برد تا اوج آرامش و لذّت، و گاه هم او را به این فکر می‌برد كه مجسّمه اش بدون آن پارچة سفيد، امشب، چه خواهد کرد.

در همين فكر ها خوابش برد.

در خواب بر خاست.

بر خاست و بر خاست.

هر چه بر مى خاست باز برمى خاست. بارها بر خاست ….

و هر بار مى خنديد و خوشحال بود.

آن قدر برخاسته بود كه برايش این همه برخاستن خارج از تصوّر بود و هنگامى كه فرياد كشيد »بر خاستم« ناگهان در آسمان آبى بدون ابر به پرواز درآمد.

خود را نگاه كرد، ديد سفيد سفيد شده است.

و ناگهان از خواب پريد.

بيرون را نگاه كرد.

درخت ها آرام بودند.

سايه‌روشن روى ملحفه ناپديد شده بود.

پرنده ها آغاز خواندنشان بود.

معلوم بود كه صبح شده.

صبح! صبحى كه خيلى زود است.

از جاى برخاست. به ياد خوابش لبخندي زد و از شكوه خواب آب دهانش را فرو داد. آن‌چنان كه سيب آدمش حركتى قوى و سريع كرد.

سپس پاورچين پاورچين، مانند هنگامى كه كس ديگرى در خانه در حال استراحت است و نمى خواهد با سر و صدا بیدارش کند، نفس عمــــيقى كشيد. لبخندش از رضــــايت بود. سرش را از سمت در به طرف كارگاهش كشيد و با چشمان بسته به طرف مجسّمه چرخيد.

نگاهش را به سوى او نشانه رفت و چشم هايش را باز كرد.

با چشم هاى تنگ شده، با دقّت به مجسّمه نگريست.

سپس اطراف را با نگاه جستجو كرد.

روی مجسّمه با پارچه ای سفيد پوشانده شده بود.

 

پارچه ى سفيد روى مجسّمه از كجا آمده؟ آخر پارچه روی مجسّمه را نکشيده بود. شما هم که شاهد بوديد پارچه را پيدا نكرده خوابيد.

 

دوباره به اتاقش بر گشت. نفسي عميق كشيد. به خود مسلّط شد و گفت:

» از اوّل. دوباره حركت مى كنيم 3…2…1…0… به طرف كارگاه»

پشت چارچوب در، در حال كشيدن نفسى عميق، با چشم هايي بسته و نگاهي نشانه رفته به سوی مجسّمه، در يک آن چشمانش را بازکرد:

 

 پارچه ی سفيد روی مجسمه است.

 

اين بار ديگر طاقت نياورد.

به طرف مجسّمه رفت.

پارچة سفيد را پس زد.  مى ترسيد زير پارچه، مجسّمه‌ی خودش نباشد.

لمسش کرد، خودِ خودش بود. می‌دانست کارهایش به نوعی به  دستانش مى چسبند.

گرمى كارش را حس مىكرد. پستى بلندى هاى آن را از بر بود.

چشم هايش را آرام باز كرد و ناگهان بر زمين نشست.

تكيه داده بود  به پاية مجسّمه.  به زمين چسبيده بود. نمي‌دانست چه كند، به چه فكر كند، چه حدسى داشته باشد!

او با دنياى واقعى و جادويى، هردو، آشنا بود.

با تخيّل آشنا بود.

 با خلق.

ولى اين بار در كارگاهش با چه چیزی مواجه بود؟

به سرعت برخاست.

پارچه را نگاه كرد.

پارچه، همان پارچه‌ی گم شده‌ی  مجسّمه بود.

تميز و سفيد. سفيد سفيد.

اين بار ديگر، کاملن در افكارش گم شده بود.

آرام بود و در عين حال  هيجان‌زده. چه بايد مى كرد؟

به چه بايد فكر مى كرد؟

به اتاقش بر گشت و روپوش سفيد كارش را پوشيد و دو باره به كارگاه رفت.

 

پارچه روى مجسّمه نبود.

نترسيده بود. مبهوت بود.

كسى آنجا بود؟

كسى مى خواست او را بترساند؟

كسى مى خواست او را به حيرت آورد؟

هيچ جاى خانه را نگشت.

اما حضورى را در خانه حس مى كرد و… نمىكرد.

 

به ساخت مجسّمه ادامه داد. همیشه در حال ساختن به حس هايش توجّه مى كرد.

با مجسمه حرف مى زد،

و هنگامى كه از جهان مى گفت،

 »جنگ و صلح « ،« درد و آرامش «، « فقر و توانمندي« را با او تقسيم مى كرد.

به او نه تنها عشق مى ورزيد بلكه به او مى باليد و احترام را لابلای گل می پاشید.

روزها و شب ها چنين مى گذشتند. او پارچه ي سفيد را هر روز برمى داشت و مشغول كار مى شد و هنگامى كه آن جا را ترك مى كرد، پارچه ي سفيد  ديگر آن جا نبود و روز بعد هنگام ورودش دوباره پارچة سفيد را مى ديد كه بر روى مجسّمه كشيده شده.

 

روزها و شب ها چنين گذشتند، تا ساخت مجسّمه پايان پذيرفت.

 

روزى از روزها، در كارگاه صدايى شنيد. به كارگاه رفت. آرام و پر از سكوتِ تماشا.

از پشت چارچوب در، مانند هميشه، نگاهش را به طرف مجسّمه نشانه رفت. چشم هايش را باز كرد. مجسّمه نبود.

اين بار به سرعت به داخل كارگاه رفت.

مجسّمه نبود. پارچة سفيد، امّا بر پایه‌ی مجسّمه‌ی ديگرى كشيده شده بود كه هرگز نديده بودش.

او شروع به ساختن مجسمه‌ی ديگرى نكرده بود، ولى پايه مجسّمه‌ی قبلى خالى بود  و مجسّمه ی ديگرى با سپيد  پوشيده شده بود. او به طرف پارچه‌ی سفيد رفت. پارچه همان بود؛ همان‌طور تميز تميز.

چرا پايه‎ی مجسّمه بايد عوض شده باشد؟

 

پارچه را با چشم هاى بسته كنار زد، و شروع به لمس مجسّمه كرد.

مجسّمه همان نبود.

با هيجان دستش را كنار كشيد و

دوباره با چشم هاى بسته شروع به لمس مجسّمه كرد.

با كف دستانش مجسّمه را لمس مى كرد.

دست هایش با آن مجسّمه نیز گرم مى شدند.

چشم هايش را باز كرد؛ مجسّمه ی خودش بود.

 

پارچه را برداشت و اين بار روی خودش کشيد.

لحظاتى سپرى شدند.

حضوري را پشت سر حس کرد.

.

حضور، پارچه‌ی سفيد را از رویش برداشت.

 

و او بود که برمی‌خاست…

 

 

 

 

جهت سفارش کتاب «قصه های سفید» به فروشگاه انتشارات او مراجعه فرمایید.

قصه های سفید

ترانه وفایی

 

 

 

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *