سالروز تولد آنتوان چخوف

یادبودهادر
anton-chekhov - Ou Public

۲۹ ژانویه ۱۸۶۰ – ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۴

آنتوان چخوف را بزرگ‌ترین داستان کوتاه نویس دنیا می‌دانند و نمایشنامه‌هایش را هم با آثار شکسپیر مقایسه می‌کنند . فارغ از اینکه این تعابیر و توصیفات چقدر درست باشد باید گفت آنتوان چخوف با نوشتن بیش از 700 اثر ادبی، به راستی و به حق، لطف بزرگی به تاریخ جهان کرد. به خصوص اینکه بدانیم او بخش عمده‌ای از زندگی‌اش را در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری مهلک سل گذراند. چخوف خودش نیز پزشک بود . اما علمش نتوانست به خودش کمکی کند! هنر و ذوقش اما به دوست داران کتاب و ادبیات کمک‌های شایانی کرد!

در ایران نیز چخوف بسیار محبوب بوده و هست . آن قدر که گاه در ترجمه آثارش بزرگان ادب معاصر از یکدیگر پیشی می‌گرفتند! افرادی چون احمد شاملو ، احمد گلشیری ، سیمین دانشور ، سروژ استپانیان و عبدالحسین نوشین اقدام به برگردان آثار او داشتند.

” مرغ دریایی ” و ” باغ آلبالو ” از مطرح‌ترین آثار آنتوان چخوف محسوب می‌شوند.

 

[av_toggle_container initial=’0′ mode=’accordion’ sort=” av_uid=’av-4qrl7o’]
[av_toggle title=’داستان کوتاه ” متشکرم ” به قلم آنتوان چخوف’ tags=” av_uid=’av-ao4n8′]
همين چند روز پيش، “يوليا واسيلي اونا” پرستار بچه‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.
به او گفتم: – بنشينيد يوليا.مي‌دانم كه دست و بالتان خالي است، اما رو در بايستي داريد و به زبان نمي‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به شما بدهم. اين طور نيست؟
– چهل روبل.
– نه من يادداشت كرده‌ام. من هميشه به پرستار بچه‌هايم سي روبل مي‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد.
– دو ماه و پنج روز دقيقا.
– دو ماه. من يادداشت كرده‌ام، كه مي‌شود شصت روبل. البته بايد نه تا يكشنبه از آن كسر كرد.همان‌طور كه مي‌دانيد يكشنبه‌ها مواظب “كوليا” نبوده‌ايد و براي قدم زدن بيرون مي‌رفتيد. به اضافه سه روز تعطيلي…
“يوليا واسيلي اونا” از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌هاي لباسش‌ بازي مي‌كرد ولي صدايش در نمي‌آمد.
– سه تعطيلي. پس ما دوازده روبل را براي سه تعطيلي و نه يكشنبه مي‌‌گذاريم كنار… “كوليا” چهار روز مريض بود. آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب “وانيا” بوديد. فقط “وانيا” و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشيد. دوازده و هفت مي‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌ها، آهان شصت منهاي نوزده روبل مي‌ماند چهل و يك روبل. درسته؟
چشم چپ يوليا قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌اش مي‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌هاي عصبي. دماغش را بالا كشيد و چيزي نگفت.
-… و بعد، نزديك سال نو، شما يك فنجان و يك نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد. فنجان با ارزش‌تر از اينها بود. ارثيه بود. اما كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌ها رسيدگي كنيم و… اما موارد ديگر… به خاطر بي‌مبالاتي شما “كوليا” از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. ده تا كسر كنيد… همچنين بي‌توجهي شما باعث شد كلفت‌خانه با كفش‌هاي “وانيا” فرار كند. شما مي‌بايست چشم‌هايتان را خوب باز مي‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌گيريد. پس پنج تاي ديگر كم مي‌كنيم… دردهم ژانويه ده روبل از من گرفتيد…
يوليا نجوا كنان گفت:
– من نگرفتم.
– اما من يادداشت كرده‌ام… خيلي خوب. شما شايد… از چهل و يك روبل، بيست و هفت تا كه برداريم، چهارده تا باقي مي‌ماند.
چشم‌هايش پر از اشك شده بود و چهره‌عرق كرده‌اش رقت‌آور به نظر مي‌رسيد. در اين حال گفت:
– من فقط مقدار كمي گرفتم… سه روبل از همسرتان گرفتم نه بيشتر.
– ديدي چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا كم مي‌كنيم. مي‌شود يازده تا… بفرمائيد، سه تا، سه تا، سه تا، يكي و يكي.
يازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توي جيبش ريخت و به آهستگي گفت:
– متشكرم.
جا خوردم. در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسيدم:
– چرا گفتي متشكرم؟
– به خاطر پول.
– يعني تو متوجه نشدي كه دارم سرت كلاه مي‌گذارم و دارم پولت را مي‌خورم!؟ تنها چيزي كه مي‌تواني بگويي همين است كه متشكرم؟!
– در جاهاي ديگر همين قدرهم ندادند.
– آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌زدم. يك حقه كثيف. حالا من به شما هشتاد روبل مي‌دهم. همه‌اش در اين پاكت مرتب چيده شده، بگيريد… اما ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟چرا صدايتان در نيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اينقدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي زد كه يعني “بله، ممكن است.”
به خاطر بازي بي‌رحمانه‌اي كه با او كرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غير منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
– متشكرم. متشكرم.
بعد از اتاق بيرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم كه در چنين دنيايي چه راحت مي‌شود زورگو بود.
[/av_toggle]

مطالعه بیشتر
اسب

[/av_toggle_container]

 

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *