زادروز هوشنگ ابتهاج

یادبودهادر

انتشارات او - هوشنگ ابتهاجهوشنگ ابتهاج در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد.دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد.

منزل شخصی هوشنگ ابتهاج در سال ۱۳۸۷ با نام خانه ارغوان به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده‌است. دلیل این نام گذاری وجود درخت ارغوان معروفی در حیاط این خانه است که سایه شعر معروف ارغوان خود را برای آن درخت گفته‌است. این خانه قدمت چندانی ندارد، اما ازآنجاکه در زمان سکونت سایه در آن محفل ادبی بزرگان شعر و موسیقی و محل نشست‌های آنها بوده‌است دارای ارزش فرهنگی بسیار بالایی است. برخی هوشنگ ابتهاج را عده‌ای پدر غزل معاصر می‌دانند.

مجموعه آثار هوشنگ ابتهاج :

  • نخستین نغمه‌ها، ۱۳۲۵
  • سراب، ۱۳۳۰
  • سیاه مشق، فروردین ۱۳۳۲
  • شبگیر، مرداد ۱۳۳۲
  • زمین، دی ۱۳۳۴
  • چند برگ از یلدا، آبان ۱۳۴۴
  • یادنامه، مهر ۱۳۴۸ (ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن)
  • تا صبح شب یلدا، مهر ۱۳۶۰
  • یادگار خون سرو، بهمن ۱۳۶۰
  • حافظ به سعی سایه (دیوان حافظ با تصحیح هوشنگ ابتهاج)
  • تاسیان مهر ۱۳۸۵ (اشعار هوشنگ ابتهاج در قالب نو)

 

نمونه ایاز اشعار هوشنگ ابتهاج :

 

چه فکر می کنی ، که بادبان شکسته

زورق ِ شکسته ایست زندگی ؟

در این خراب ِ ریخته

که رنگ ِ عافیت ازو گریخته

به بُن رسیده

راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد !

 

هوا بد است

تو با کدام با می روی ؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود !

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای توست

در این درشت ناک ِ دیو لاخ

ز هر طرف طنین گامهای ره گشای توست

بلند و پست ِ این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام

به خون نوشته ، نامه ی وفای توست

به گوش بیستون هنوز ، صدای تیشه های توست !

چه تازیانه ها که با تن ِ تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سر بلند

زهی شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق

که استوار ماند در هجوم ِ هر گزند

نگاه کن هنوز آن بلند ِ دور

آن سپیده

آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز ….

 

——————————–

 

ارغوان !

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها

رنگین است ؟

این چنین بر جگر سوخته گان

داغ بر داغ می افزاید !

 

ارغوان !

پنجه ی خونین ِ زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره ی غم می گذرند ؟

 

ارغوان ! خوشه ی خون !

بامدادان که کبوترها بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر

غلغله می آغازند

جان ِ گلرنگ مرا

بر سر ِ دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه ! بشتاب که هم پروازان

نگران ِ غم ِ هم پروازند !

 

ارغوان !

بیرق ِ گلگون ِ بهار !

تو برافراشته باش

شعر ِ خونبار ِ منی

یاد رنگین ِ رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من

ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من ….

 

——————————–

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 

آبی که بر آسود زمین اش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

 

از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند

یا رب ! چــِـقدر فاصله ی دست و زبان است

 

خون می رود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

 

از راه مرو “ سایه ” که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است

 

 

——————————–

 

 

 

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

 

استاد محمدرضا شجریان چند شعر هوشنگ ابتهاج را خوانده‌اند که یکی از معروف ترین آنها همین شعر است که می توانید اینجا بشنوید :

 

 

 

 

 

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *