انتشارات او - مصاحبه رضا مهدوی هزاوه - خاطرات قابل حمل

گفتگوی روزنامه وقایع استان با رضا مهدوی هزاوه درباره کتاب خاطرات قابل حمل

رضا مهدوی هزاوه پس از «داستان های هزاوه»، «اسب های باغ ملی»، «عطر ریخته در اصفهان» این بار ما را با جهان تازه خود «خاطرات قابل حمل» آشنا کرد.گفتگویی با این نویسنده و استاد دانشگاه انجام داده ایم که در ادامه با هم می خوانیم.

شما در نام گذاری آثارتان دقت زیادی دارید.«اسب های باغ ملی»،«عطر ریخته در اصفهان» و این بار «خاطرات قابل حمل»؛علت انتخاب برای مجموعه اخیرتان چه بود؟و نام یک کتاب تا چه اندازه می تواند بر مخاطب امروز تاثیرگذار باشد؟
شبی مهمان محمد صالح علاء بودم. با ایشان در مورد اسم کتاب مشورت کردم. اسم اولیه کتاب «خاطرات و زندگی، که بر باد است» بود. آقای صالح علاء گفت مشغول نوشتن کتابی است که بزودی منتشر می شود و عنوانش « خاطرات قابل حمل» است. از این اسم خیلی خوشم آمد. گفتم امکانش هست این عنوان را به من هدیه بدهید ؟ قبول کردند.
در مورد نام کتاب خیلی دغدغه دارم. در مورد «اسب های باغ ملی» و «عطر ریخته در اصفهان» باید بگویم که شاید برای هر کدام از این کتاب ها چندین روز و شب فکر کردم…
برای من موسیقی کلمات و هارمونی و ترکیب کلمات خیلی مهم است.

در مقدمه کتاب اشاره ای دارید به اینکه این نوشته ها برخلاف نام کتاب خاطرات شخصی نیستند؛خاطره شخصی چگونه از زندگی نویسنده جدا می شود و به داستان و خاطره تبدیل می شود؟
داستان های خلق شده ، منبع الهام دارند. این منبع الهام گاهی مثلا از خبر روزنامه است و یا شنیدن یک واقعه و یا تجربه ی زیستی.
در این کتاب، گاه به ظاهر با خاطرات شخصی هم مواجه می شویم. اما این ظاهر قضیه است. به نظر من خود خاطره ی شخصی فی نفسه ارزشی ندارد مگر اینکه چند پارامتر مهم داشته باشد. یا باید اصل ارزش خبری مصداق داشته باشد. مثلا گوینده ی خاطره، صاحب شهرت باشد که برای مخاطب فهمیدن جزئیات زندگی او جذاب باشد و دیگر اینکه خاطرات علاوه بر بیان رخدادهای فردی، بیانگر اوضاع اجتماعی و سیاسی آن مقطع تاریخی باشد.
خاطرات جزء جدا نشدنی از روند خلق اثر است.
گاهی می بینم آنقدر که به نظریات تئوریک خلق اثر پرداخته می شود به تجربه زیستی و فردی بها داده نمی شود. یکبار در جلسه ای، دانش آموز کلاس نهم دبیرستان را دیدم که علاقمند به داستان است و ایشان در آن جلسه از لاکان حرف می زد. به او گفتم قبل از لاکان باید زندگی را بفهمی. چقدر با آدم های دور و برت ارتباط داری ؟ بعد هم ایشان داستانی با موضوع جدایی خواند. به او گفتم چه شناختی از جدایی داری ؟ گفت من فقط داستان نویسم و داستان اصول و قانون داره !
خب به گمانم آن دانش آموز خیلی مقصر نیست. نوع آموزش به نظرم ایراد دارد. بهتر بگویم تقدم و تاخر آموزش مشکل دارد. ابتدا باید خوب دیدن و خوب شنیدن را یاد داد. ظاهر امر این است که همه در حال عکس گرفتن و سلفی گرفتن و دیدن و سفر کردن هستند. اما این ظاهر قضیه است. مردم تند و سریع می بینند. انگار مسابقه ی زیاد دیدن و زیاد شنیدن و زیاد سفر کردن و زیاد خوردن و زیاد پول در آوردن برپا شده است. توقف و مکث، بی معنا شده است. به نظر من وجه تمایز هنرمند با غیر هنرمند در سکوت و ندویدن است نه دویدن. گاهی باید ایستاد و خوب تماشا کرد. تئوری زدگی از آفت های جدی نویسندگی است.

نمی توانیم بگویم که روایت های این کتاب صرف شهر اراک است،انگار حضور شما در دیگر شهرها و بازگشت های ذهنی هم در نوشته ها جاری است؟ شیراز و چهارباغ و تهران و …را هم می خوانیم.
بله. به ظاهر تمام رویدادهای نوشته شده در این کتاب در اراک می گذرد. اما هنگام نوشتن، کاراکتر ها و زمان و مکان قبلا دیده شده – بی اختیار من- فضای نوشتاری مرا به سمت مکان های دیگــر و زمان های دیگر می برد. انسان در واقع همان چیزی است که قبلا دیده و یا شنیده است.
در مورد بازگشت های ذهنی هم باید بگویم که بله دقیقا مـن مدام بــه عقب نگاه می کنم. هر شئ که می بینم و هر دیوار و هر پنجره ی خانه ای، مدام به تاریخ آن شئ فکر می کنم. گاهی در خیابان هـا راه می روم و آدم ها را می بینم. به چهره ی میانسالی نگاه می کنم و ناگهان تصویر کودکی او را در ذهنم مجسم می کنم. می خواهم به مبدا فکر کنم. به آغاز آغازها.

شخصیت در جای جای اثر شما جاری است هم شخصیت های مطرحی چون حافظ و سعدی و محمد صالح علا و هم شخصیت های عادی؟این شخصیت چگونه در روایت های شما جاری می شوند؟
ابزار کار من انسان است. برای من بودن و نبودن انسان خیلی مهم است. هر وقت کسی را می بینم، همزمان به فقدان او هم فکر می کنم. به همین خاطر ولع دارم که همه ی آدم های زندگی ام را ثبت کنم. فقدان آدم خیلی عجیب و غریب است. حتی فقدان اشیاء. یادم می آید اولین بار که فیلم «سینماپارادیزو» را دیدم و با فقدان «سینما پارادیزو» مواجه شدم انگار قیامت را در ذهنم تصور کردم. اهمیت نبودن ، در این است که هستی بسیار با ارزش است. همیشه هجده بیت مثنوی در ذهنم جاری است. دغدغه ی من جدایی های ازلی است و حکایت های نوستالژیک.

انتشارات او - مصاحبه رضا مهدوی هزاوه - خاطرات قابل حمل
انتشارات او – مصاحبه رضا مهدوی هزاوه – خاطرات قابل حمل

سفر داستانی شما چه در کتاب اصفهان و چه در قصه های هزاوه و چه در این کتاب یک سفر نویسنده است که اگر به آن سر دنیا هم برود بازهم دغدغه زادگاه و شهر و دیار خود را دارد؟ این سفر نویسنده تا چه زمانی اقلیم محور است؟
وقتی کسی می میرد ما می گوییم «ما از اوییم و به او برمی گردیم». به نظر من جهان ، خط ممتد نیست. یک دایره است. هر تجربه ای ما را سوق می دهد به سمت پریشانی ها و جاهای دور و آدم های دور و شهرهای عجیب و غریب و دوباره ما برمی گردیم به مبدا.
دچار پارادوکس هستم. هم از جای جدید استقبال می کنم و هم هراس دارم. دیر ارتباط برقرار می کنم. شادی های کاذب را نمی فهمم. هیچ چیز ماندنی نیست. گاهی ساعت ها اطراف خیابان محسنی و بازار و بافت قدیم اراک راه می روم و به آدم های ندیده فکر می کنم که در سالهای دور در همین مکان هــا راه می رفته اند و نفس می کشیده اند وصبح هـا سلام می گفتند و غروب ها خداحافظی می کردند. گاهی به یک صندلی لهستانی مدام خیره می شوم و دیدن جای خالی آدم ها روی آن صندلی ، شگفت انگیز است. به نظرم دیدن مبدا، از همه ی چیزهای جهان زیباتر است.

قصه ها چگونه در ذهن شما شکل می گیرد تا چه اندازه باآنها زندگی می کنید؟تا چه اندازه حقیقی هستند و تا چه اندازه شما به آن ها تخیل می دهید؟
قصه ها خودشان به سراغم می آیند. همیشه موسیقی گوش می دهم. به فرجام فکر می کنم. و همزمان به ابتدا. کافی است نوای موسیقی بشنوم و به یک شئ و یا خاطره ای دور و یا عکسی خیره بشوم. بعد دیگر دست خودم نیست. بی اراده مـــی نویسم. آدم های قصه ی من بی شکل و سیال هستند.

یک گونه ای از جستار نویسی هم در آثار شما رنگ و بو دارد یعنی جایی که زمان و تاریخ در آن معنا ندارد و متعلق به تمامی زمان هاست؟
اتفاقا نقطه ی پرتاب من همان تاریخ و لحظه است. ولی وقتی از آن سکو پریدم دیگر پرواز می کنم. شاید به این دلیل است که مثلا وقتی به اشیاء نگاه می کنم موجودیت آن شئ را به صورت فیزیکی نمی بینم. به قبل و بعدش فکر می کنم. قبل آن شئ و بعدش. وقتی به رادیوی نو نگاه می کنم. همزمان به چند پارامتر فکر می کنم. به سیم های داخل دستگاه ، به امواج نامرئی، به آن کارگری که خرده اشیاء را کنار هم چیده است. حتی به نور آن کارخانه و حتی به اینکه آن کارگر در حین کار، به چه چیزی فکر می کرده. به عشق و یا به نفرت. رادیو را ورانداز می کنم. مطمئنم تمام رادیو های ساخت همان کارخانه – به همین دلایلی که گفتم -متفاوت از همدیگر هستند. یک رادیو خوشحال است و یکی دیگر سخت اندوهناک.

یک نوع حرمان در قصه ها و روایت های شما دیده می شود؛تا کجا این حزن ها ادامه دارد؟
به قول دکتر سید حسین نصر ما ایرانی ها شیعه ی حزن هستیم. مصری ها شیعه ی فرح هستند.
اینکه مفهوم شادی در طول تاریخ ایران دچار تغییرات معناداری شده است شکی در آن نیست. انگار ما لذت بیشتری از حزن می بریم. البته نسل جدید به هیچ وجه موافق با این مفهوم نیست. و لازم است بگویم که میزان بهره برداری سیاسی از حزن خیلی زیاد است. به همین دلیل به نظرم در حق حزن کمی ظلم شده است. فرار از حزن و پاک کردن صورت مساله دوای درد ما نیست. ما در دو قطب خوف و رجا قرار گرفته ایم. حذف یکی از این ها ما را به تکامل سوق نمی دهد. هر دو با هم معنا دارند.
به دلیل افراط در گریستن و حزن، ظاهرا مدت زیادی ما باید شادی حقیرانه را تحمل کنیم تا به تعادل برسیم.

از کتاب های تازه و آثار تازه خودتان بگویید ؟ چه مشکلاتی بر سر راه نشر وجود دارد؟
مجموعه داستان جدیدی را شروع کرده ام . با این اوضاع نشر البته خیلی اوضاع امیدوار کننده نیست. کتاب مثل فیلم و حتی تئاتر آنقدر که باید و شاید دیده نمی شود. حتی در بین اقشار فرهیخته می بینیم پروپاگاندا در مورد فلان اثر جواب می دهد. کسانی هم هستند که قابلیت های خوبی در زمینه ی نوشتن دارند اما زمان بیشتری به نسبت نوشتن را اختصاص به تبلیغات می دهند. به این ها مافیای توزیع و پخش هم اضافه کنید…

حرف آخر ؟
جا دارد در اینجا از ناشر محترم کتابم «نشر او» سرکار خانم دکتر ترانه وفایی تشکر کنم، که احساس مسولیت ایشان کم نظیر است. و همچنین از طراح و صفحه آرای کتاب، خانم نجمه فامیل دشتی ممنونم

سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۷ شماره ۹۸۹*** داستان های خلق شده، منبع الهام دارند***حامد قصری

منبع: روزنامه وقایع استان


خاطرات قابل حمل

رضا مهدوی هزاوه


0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *